این مدت حتی نمی توانستم به نوشتن فکر کنم. عصبی ترین وضعیت را داشتم توی سالهای گذشته. دو تا آقای دوست! مهمان مان بودند و قرار بود سه ماه بمانند. همزمان یک دوست بک پکری که از لائوس و کامبوج و تایلند گذر کرده بود، آمده بود مدت طولانی تری در کوالالامپور بماند و خستگی درکند برای ادامه راه به سنگاپور و اندونزی. خب سخت در اشتباهید اگر فکر می کنید به همین جا ختم شد! خواهرم به عنوان اولین مهمان از خانواده ام، درست توی همین بازه، آمد اینجا. ته تغاری خانه است که برای اولین بار به خارج از ایران سفر می کرد و از افسردگی بعد از فوت خاله و سکته مادربزرگمان، هنوز درنیامده و آمده بود که نفسی تازه کند... از آن دخترهایی که گرچه لیسانس را شهر دیگری خوانده و حالا دارد فوق می خواند باز هم در شهری دیگر، هنوز کمی گیج هست و باید مدیریتش کنی و برنامه هاش را سروسامان دهی.
در این ده ماهی که اینچا بودم یکبار هم سرما نخورده بودم که درست در همین روزها، به بدترینش دچار شدم. می توانم بگویم بدترین سرماخوردگی در تمام عمرم! با سرفه های تمام نشدنی و بدن درد ناشی از آن که سه هفته هم طول کشید. هفته اول همراه با پریودی طاقت فرسا...
حالا خبر خوش را بگویم: دانشجو شدم! خب واقعا دلم می خواست که فوق لیسانس بخوانم و حالا اتفاق افتاده بود. اما بخاطر اشتباه دانشگاه، آفر لتر را با تاخیر فرستادند و دو هفته دیرتر شروع کردم و از بقیه دانشجوها عقب. با یک دنیا اساینمنت که همه را یکجا باید تحویل میدادم!
بنویسم از پسرها. از توقعها و همکاری نکردنشان که داستانها داشتیم بگیر، تا شوهای بچگانه ای که ارائه دادند بابت اندک توجه من و شوهرم به مهمان دیگر یا سرویسهای بیشتری که به خواهرم می دادم. آنقدر سال از این بازیها گذشته بود که نمی توانم حتی به یاد بیاورم آخرین باری که نظاره گرش بودم. حتی روزها گذشت تا از گیجی درآیم که این رفتارها یعنی چه و از کجا آب می خورد. بابک را سالها بود می شناختم اما نه آنقدر نزدیک. حالا باورم نمی شد که سی و چند سالش باشد. باورم نمی شد که انقدر بی انصاف باشند که بدون در نظر گرفتن موقعیت ما، بخواهند که کمربسته در خدمتشان باشیم. البته که روز اول گفتند کارها را تقسیم کنیم، اما همین که دیدند واقعا نوبت آشپزی و جارو به آنها هم می افتد، جا زدند!
خانه قشنگ آرامم شده بود بازار شام. آن همه آدم توی خانه. هرلحظه یکی می رفت و آن یکی می آمد. یک دوست چینی هم پیدا کرده بودند و تازه دیروقت شب می آمد خانه ما شب نشینی و فیلم دیدن و چت کردن به صدای بلند با خانواده. کلی وسیله اطراف خانه... اما تیر خلاص صبحی بود که در قندان را باز کردم و پر از خاکستر سیگار دیدمش!! با پسرها بحثمان شد. شبی که نشستم باهاش صحبت کنم که بیشتر مراعات کند، دست پیش را گرفت که تو می خواهی ما از اینجا برویم! خواهرم دهانش باز مانده بود که کجای این صحبت منطقی آن نتیجه را داشت؟!! شوهرم سعی می کرد قضیه را برایش بشکافد. خودم سعی کردم حالیش کنم که منظورم چیست... قبول نکرد و مرا متهم کرد که بهانه گیری می کنم. تا شوهرم نمونه آزارهایشان را شمرد و آنوقت بود که دعوایشان شد. من بعدتر حتی کوتاه آمدم و از اینکه حرفهام ممکن است واضح گفته نشده باشد عذر خواستم! تا فردا نگویند که دوستی ما را بهم زدی... میدیدم که بینابین حرفهام، نرم می شود اما تلاش می کند موضع خصمانه را حفظ کند. گیج شده بودم که چه می خواهد! فردا صبح دلیلش معلوم شد. پسرها از چند وقت پیش قرار گذاشته بودند بروند خانه همان دختر چینی و دنبال بهانه بودند برای ترک اینجا. چه بحثی شد آن شب بماند... و بعدتر یکی یکی صدای دوستهای مشترک درآمد که فلانی و فلانی هم نتوانسته اند باهاش سر کنند. با این حال من و شوهرم حسابی اختلاف پیدا کردیم حین این ماجرا. شوهرم هنوز معتقد است همه حرفهام درست، اما من وسواسی و زیادی مرتب هستم!