تبليغاتX
Diaries

Diaries

در روزهای پریود، نه دل درد چندانی دارم، نه سردرد عذاب آوری. نه بدخلق می شوم، نه بهانه گیر. حتی تمایلم به س/ک/س بیشتر هم می شود. اما به شدت بیحال و خسته ام. طورری که آرزو می کنم آن دردها را داشتم، اما اینطور نمی چسبیدم به زمین! توان انجام هیچ کاری ندارم.
آدم «بیزار از بیماری» که من باشم، وامی دارم خودم را به کار و کار و کار... از کار خانه تا درس و خواندن و... تو بگو اصلا خانه تکانی! نان استاپ. و خودم را خسته تر می کنم...

اغلب دخترها رفتارهای عجیب و غریبی در این دوره دارند. حالا فرهنگمان و نوع پذیرش این قضیه و چه و چه به کنار. حتی با اولین مواجهه دخترها با آن هم کاری ندارم. نوع برخورد جنس مخالف با یک مسئله کاملا طبیعی را هم نمی خواهم قضاوت کنم. یک چیزی که همیشه من را عذاب داده، برخورد خود دخترها بوده با این قضیه. بعضی از ما هنوز نتوانسته ایم این را به عنوان بخشی از طبیعتمان بپذیریم. با آن کنار بیاییم و حتی نکات مثبتی در آن کشف کنیم! مثلا وضعیت خوبی که بدنمان دارد بعد از تمام شدن خونریزی.
دخترها ازش متنفرند! در این روزها رسمن عذا می گیرند. مسافرت و مهمانی را کنسل می کنند. بدتر از آن، لباس پوشیدنشان داد می زند که در چه وضعیتی هستند. دوستی دارم که نهایت سلیقه را در لباس پوشیدن دارد و همیشه فوق العاده شیک است. لباسهاش واقعا خارج از شمارند و غیر از اتاق خودش، در کمدهای اتاقهای دیگر خانه هم لباس جا داده. اما لباسهاش در این روزها، اسف بار است! حتی نمی دانم چطور موفق می شود میان آن همه لباس قشنگ، اینها را پیدا کند؟!
خب این چه دلیلی می تواند داشته باشد غیر از اینکه نسبت به خودمان احساس خوبی نداریم در این روزها؟ حیف نیست؟ تعداداین روزها کم نیست ها!
البته که چیز خوشایندی نیست. اما هست و نمی شود کاریش کرد. پس دست کم مدیریتش کنیم.     

+لی لی 2012/4/25 ساعت 14:20 -  

بعد از مدتی که در سرزمینی دیگر زندگی کردی، بعضی موقعیتها را از دو سو تجربه می کنی.

تمام خانواده و فامیل من در یک شهر زندگی کرده بودند و جز تک و توکی که آمریکا یا اروپا بودند، حتی در شهرهای دیگر ایران هم فامیل نداشتیم. از هشت سال به این طرف، همه پراکنده شدند. خواهر و برادرم تهران، خودم اینجا، شوهرم که اصلا اهل شهر دیگریست و به شدت همه اقوامش پراکنده اند، خیلی از دوستان و فامیل که مهاجرت کردند... این البته برای همه هست این روزها. ولی خیلی ها (مثل خانواده شوهرم) چون از سالها پیش فرایند دوری و مهاجرت را تجربه کرده اند، راحت تر کنار می آیند. یک بار که حسابی دور هم جمع بودیم در منزل مادرشوهر، به این صرافت افتادم که چی می کشند این طفلک ها. بعد از ده روز هر کدام از ما را بدرقه کرد سمت یک شهر و کشور. هرکسی یک طرف. واقعا کار راحتی نیست.

این طورها بود که بالاخره ما هم به این بلا دچار شدیم. بلای خداحافظی. از هشت سال به این طرف، مدام یکی داشت میرفت. همیشه بدرقه... برای منی که خیلی آدمها را دوست دارم، این حتی سخت تر است.

حالا اینجا در عرض همین مدت کوتاه، دومین بار است که دوستی دارد برمی گردد ایران. و به شدت جایش خالی می شود. پیرمردی که جلسه موسیقی هفتگی مان در خانه اش برگزار می شد و شیرازه برنامه در دستش بود. یک جورهایی بوی بابابزرگها را می دهد. می دانی؟ من همیشه به آدمهای مسن نیاز داشته ام. آرامش بخشند برای من. اینجا هم که همه جوان. اغلب چند سالی جوان تر از خودم حتی. واقعا غنیمتی بود. حیف...

این هست که می گویم دو سویه تجربه می کنی. دلتنگی برای آنها که اینجا نبودند و نیستند، دلتنگی برای آنها که اینجا بودند و نیستند... 

+لی لی 2012/4/15 ساعت 13:11 -  

این روزها بهترم. خیلی به کندی دارم به آن لی لی شاد قدیمی نزدیک می شوم. دیشب با جمع دوستان بیرون بودیم. یک دفعه به خودم آمدم که دارم با هیجان حرف می زنم. این یعنی که خیلی بهترم. خوشحالم.
هنوز شوهرم حسابی قیافه گرفته و به زور حرف می زند. خب این واقعیت هست. کاری نمی توانم بکنم. باید یاد بگیرم کلید خوشحالیم در جیب کسی دیگر نباشد. زیاد راحت نیست که وقتی یک آدم به شدت بداخلاق جلوی چشمت هست، شاد باشی. ولی من می توانم. یعنی باید بتوانم. قسمت اعظم شور و حالم را این سالهای بعد ازدواج از دست داده ام. یادش بخیر وقتی که حوصله همه کاری داشتم و همه چیز من را به شدت جذب می کرد. از زندگی به شدت لذت می بردم. ولی خب باز انرژیم برگشت پذیر هست.

امروز صاحبخانه که مرد نازنینی ست آمد خانه مان و یک آرام پز، بعلاوه گوشت و سبزیجات برای تهیه یک غذای چینی آورد. خودش هم غذا را آماده کرد که یاد بگیریم. آرام پز درواقع برای خانه است چون آپارتمان را فرنیشد اجاره کرده ایم. قصدش اینکه حالا که دانشجو شده ام وقت کمتری برای آشپزی بگذارم. شوهرم کفری شده که امروز برنامه دیگری داشته و چرا این، بی برنامه قبلی آمده. گرچه زود رفت طفلک. شاید یک ساعت بود و رفت. حالا کار آنچنانی هم نداشت که نگران گرفته شدن وقتش باشد. واقعا این سطح از قدرنشناسی و خودمحوری را نمی توانم هضم کنم. یک جور از همه دنیا طلب دارد انگار... 

+لی لی 2012/4/15 ساعت 12:41

تو این فکر کردنها بود که فهمیدم پایه مشکلاتم "نیاز به عشق" و "نیاز به دوست داشته شدن" هست. نمی تونم بدون اینکه محبوب کسی باشم، خوشحال باشم. و اینجا هم که خیلی تنهام. درسته که دوستانی هستند و خیلی هم خوبن. اما خیلی تازه اند و بی پشتوانه. دوستی که حتی نمیدونه چند ساله تو ازدواج کردی. اون یکی که می پرسه مامانت زنده است؟ درحالیکه مامان من فاصله سنی خیلی کمی با خودم داره و جوونه.  میدونی؟ یک جورایی دوستی های بی جونه. حالا کو تا جون بگیره...
همین نیاز بود که منو واداشت سالها چنان به شوهرم عشق بورزم که حتی وقت نکنه "بای پس" بده. یک بار این را به وضوح گفت حتی. که انقدر عشق میدم که نمی تونه پس بده! البته اونجورها که فکر می کنید نیست. آدم اول زندگیش، بدون شک من بودم. خیلی بیش از حد تصور، سعی کرد خواستهای من را براورده کنه. دلم خوش باشه. ولی با این وجود هیچوقت جمله کهنه "دوستت دارم" را به زبون نیاورد. کمتر میشد که بی مقدمه دست نوازشی به سرم بکشه یا ببوسدم. همیشه من می بوسیدم. همیشه من عشق می دادم. میگفت و میگه که با رفتارش محبتش رو نشون میداده. که پای هیچ کی انقد نمونده. حتی پدر و مادرش!! من اما نیاز دارم ببینم نشانه های این محبت را.

داشتم روی خودم کار می کردم. که نیازم را برای "محبوب بودن" از بین ببرم. خودم در خودم خوشحال و پرانرژی باشم. نه با واسطه. خوب هم داشت پیش میرفت انگار.
هفته پیش با دوستان تازه که دو ماهه می شناسیم و از بهترین هایی هستند که اینجا آشنا شدیم، بودیم. باربیکیو راه انداخته بودیم برای تولد اون یکی توی جنگل. من دیر رسیدم. به دعوت دوستام رفته بودم کلیسا برای دیدن مراسم "گود فرایدی". بعد از مدتی، یکی از بچه ها که همشهریم هم هست، بی مقدمه پرسید که لیلا تو چته؟ چرا انقدر ناراحتی؟ طبیعیه که من انکار کنم و اون اصرار کنه و بگه از روز اول حواسش بوده که دور از چشم بقیه، نصف شب راه افتادم وسط دریا و... بعد من یکهو اشکم سرازیر بشه و تو اون تاریکی نمیدونم چطوری ببینه و پاکش کنه. بعد پیشنهاد بده قدم بزنیم. و من با اون همه مهر بر لب (یک عمر همه فکر کرده بودن ما لیلی و مجنون دومیم!) حرف بزنم و حرف بزنم. و بعد حس کنم زره تنگی را از تنم درآوردم و بعد از چند ماه می تونم نفس بکشم. اینکه چرا برای کسی که در حد سلام احوال پرسی بوده برام و خیلی تازه می شناسم، هیچی از روحیاتش نمی شناسم و خیلی از من دوره، از مسائل خصوصی بگم به اندازه کافی عجیب بود. عجیب تر آرامش بعدش بود...
نشستم فکر کردم. دیدم باز "نیاز به محبت" وسط بوده. اون در طول اشکهام بارها بغلم کرد. سرم را گذاشت روی سینه اش. دست کشید رو سرم. این محبتهای فیزیکی را هزار سال بود نداشتم. گذاشت گریه کنم. نگفت پاشو خودتو جمع کن، همه چیز اکی هست، زندگیت خوبه! گفت که وقتی خودش هم اومده بوده اینجا، افسرده شده. از اینکه آب بینیم راه افتاده و صورت درهم ریخته و زشتی پیدا کردم جلوش، معذب نبودم (حالا جای شکرش باقیه که ریمل نمیزنم هیچوقت!)... نگران نبودم که بچه ها دو قدم اونورترن و ممکنه هزار حرف دربیاد (گیرم که ما هر دو رو بشناسن، بهرحال ایرانین، مخصوصا که زیاد بغلم می کرد). حتی از اینکه فکر کنن ضعیفم و بدبخت و مفلوک، ترسی نداشتم. مهم این بود که یه نفر داشت "می دید" اوضاع نابسامانم را... پرپر زدنم را... یک نفر داشت من را "می دید" و توجه میکرد. نمیگم بقیه بی خیال بودن. میدیدم که تو برنامه های موسیقی هر هفته مهران سعی میکنه ملودیهایی که دوست دارم را بزنه و شادی فقط ترانه هایی در مورد "لیلا" میخونه و وقتی میگم جمع بشیم، سعیشون رو میکنن برنامه ای بذارن. اما این خیلی فرق میکرد. میدونستم که این پسر دغدغه اش قطعا منی که دو روزه شناخته، نیستم واقعا. بیشتر کنجکاوی واداشتش بپرسه و سماجت کنه. و سعی داره منو وارد جمع کنه که هربار به بهونه ای، مدتی وسط جمع جیم میشم و میرم تو تنهاییم و برمیگردم. و البته از لحن افتضاح ما دو تا، پیداس چی بینمون میگذره و دعواهای زن و شوهری هم که همیشه برای ملت جذابه.

حتی می دونستم که ناراحت بودن و نبودنم واقعا براش مهم نیست. اما مهم توجه و محبتی بود که دریافت میکردم نه واقعی بودن یا نبودنش. و خیلی خوب به جونم می نشست.
دلم واسه خودم می سوزه. چرا باید به این سطح از تنهایی رسیده باشم؟ چرا باید انقدر کم نوازش شده باشم که یادم رفته باشه اصلا؟ چرا وقتی ازدواج میکنی محبتها قطع میشه؟ انگار صرف داشتن شوهر، کاملا تامینی... چرا ما دخترها انقدر خسیسیم تو محبت به همجنسمون، و پسرها هم که بنده خداها حق دارن نگران باشن که محبتشون را نشون بدن. (هنوز نمی دونم این پسر چطور اینجور به من نزدیک شد. چون جمعهای اینجا سه برابر ایران سنتی و خاله زنک هست مخصوصا در مورد افراد متاهل). بعد خانواده من هم که هیچوقت زیاد اهل محبت نشون دادن نبودن. داستان گدایی محبت من از همسرم هم از همینجا آب می خوره.

حالم خوب شد. اما رشته هام پنبه شد. هنوز همونم... هنوز دستی از بیرون باید بیاد و غمهام رو بشوره. هنوز آویزون عشق و محبتم...      

+لی لی 2012/4/12 ساعت 14:23 -  

همین الان کلی نوشتم و متن پرید. لعنت به این بلاگفا. حالا چطور همه را بنویسم؟ چی نوشته بودم اصلا؟!!

+لی لی 2012/4/12 ساعت 13:40 -  

پستهای قبل را نوشتم چون جیران و گیس گلابتون گفتند چرا نمی نویسی. اما راستش خودم هم از این همه نک و نال حوصله ام سر میره چه برسه بقیه که بیان بخونن. اینه که ننوشتم مدتها. بیشتر فکر میکردم و البته باید بگم تو همین پروسه کلی به حال و اوضاع خودم پی بردم.

نمی دونم این حالت من هم افسردگی حساب میشه یا نه. فکر کنم افسرده نباشم ولی انگیزه زیادی هم واسه زندگی ندارم. شوهرم به نوعی افسرده است. در جریان دعواهای تمام نشدنی مان حسابی رابطه مان تیره شده. گاهی فکر می کنم رسما رسیدیم به همون مرحله طلاق عاطفی. ولی بعدتر می بینم هنوز مسائل من براش مهمه و توجه داره. چند شب پیش وسط هفته خواستم ازش که بعد از کلاس من، بچه ها رو جمع کنه بریم جایی. خب خیلی تلاشش را کرد ولی جور نشد چون وسط هفته بود. می خوام بگم هنوز وقتی حس میکنه چیزی میخوام میفته پی اش. ولی رفتار و برخوردمون حتی شبیه دشمن ها هم نیست، چه برسه زن و شوهر! زیاد با هم حرف نمی زنیم و این برای من که مدام بالا پایین می پرم و فکم کار میکنه و با هیجان حرف میزنم -میزدم!- سمه. اون از اول آروم و کم حرف بود و با شلوغ بازیهای من مشکل داشت گاهی حتی. حالا هرچی می خوام سر پا بشم، باز حالت داغون روحی اون از پا درم میاره. اصلا نمیشه کاری براش کرد چون زیاد معمولی نیست. اهل فکر اما فکری که سازنده نیست. و کسی که خودش نخواد را به زور نمیشه کمک کرد. البته مسائل دیگری هم هست. کارهای دکتراش پیش نمیره و مقاله اش ریجکت شد و کار هم نداره و از گرنت هم خبری نیس و... خب آدم منفی ای هم که من باشم را در کنار داشته باشه، واقعا بهتر از این نمیشه. هردو به تخریب هم کمک می کنیم. فقط با بودنمان. وگرنه که کل روز را اون توی اتاق دیگری هست و من توی اتاق دیگه. و سرمون تو لپ تاپمون. باز خوبیش این هست که داره روی تز دکتراش کار میکنه. من صبحها با دل خوش بیدار میشم اما نگاهم که بهش میفته و اون همه گیجی و اینکه به زور جواب حرفمو میده، تمام انرژیم را می خوره. گریه هام تموم شدن. اما خلا روحیم نه. الان فکر به اینکه میخوام طلاق بگیرم یا نه و چطور و کِی را گذاشته ام کنار. یعنی خراب تر از این حرفام و جونش را ندارم. فقط به فکر سروسامون دادن خودمم. اون ازم میخواد که برم بیرون، با دوستام بگردم یا برم لایبرری یا یونی. دوستای جدید پیدا کنم و... میدونم اگه حوصله من بهتر بشه کمی -البته فقط کمی- از بار افسردگیش کم میکنه. ولی جو دانشگاه برام تحمل کردنی نیست. خسته میشم. تو خونه هزار تا چیز هست که سرم را بهش گرم کنم. کار هم دارم تازه. حوصله دوست های اینجا را هم واقعا ندارم. خب حوصله نداشتن دست خود آدم نیست که. آره وقتی بیرون گودی همه چیز شدنیه. ولی وقتی فلجی چی؟ میدونم همه مسئله اون با من نیست، با خودشه. ضعفهاش و وضعیت نه چندان روبراه مون- حتی دوستی که زیاد دوسش داشت را تمایل چندانی نداره ببینه. من البته اصلا قصد ندارم اون رو حلاجی کنم یا کاری براش بکنم. کافیه یه راهکار بهش بدی و رگهای گردنش بزنه بیرون. دکتر و مشاور را هم قبول نداره. خب راستش شنیده بودم که ترکها غُدن. ولی لمس نکرده بودم. و به نظر من اینطور مقاومت در برابر ضعفها از کمبود اعتماد به نفس ناشی میشه. خلاصه اینکه تو وضعیت پیچیده ای قرار گرفته ام.

+لی لی 2012/4/12 ساعت 12:48

حالا با این اوضاع بهمریخته، باید خواهر کوچیکه را منیج میکردم. الحق که بزرگ شده و خیلی فرق کرده و حسابی رو پای خودش هست و تمام تلاشش را کرد که مزاحم من نباشد. اما با وجود این، یک نفر باید کارهاش را سروسامان میداد. تمام این سه هفته با وجود آن حجم کار و اوضاع عصبیم، باهاش همه جا رفتم. هرجا هم نتوانستم بروم دوستهام بردندش. فقط دو سه بار خودش تنهایی رفت خرید. همیشه کسی کنارش بود و توی این سه هفته، چنان تجربه هایی داشت و جاهایی رفت که یک توریست در سه ماه می تواند چنین دستاوردی! داشته باشد. با اینحال دعواهای من و شوهرم و توانم را که مدتها بود به زیر صفر رسیده بود، نشد که ازش پنهان کنم و روزهای آخر غرغر می کرد که چقدر خانه مان دلگیر است. و من که با چنگ و دندان ذراتم را جمع می کردم تا منفجر نشوم... همه اینها یک طرف، بی مهری ها و بدرفتاری شوهرم حسابی انرژیم را گرفته بود. و متقابلا رفتار خوبی نمی توانستم با او داشته باشم. لحن صحبتمان بدتر از آن بود که تصورش را بکنید. با اینحال توانسته بودم خودم را جمع و جور کنم. تا  یک روز که هر کدام اینها به سمتی رفته بودند و من خوشحال که بالاخره یک روز در آرامش و تنهایی بسر خواهم برد، شوهرم همراه دوست دیگری آمد خانه. این یکی داستانش از همه آنها عجیب تر است. شوهرم که هیچوقت اهل رفیق بازی نبود، به طرز عجیبی پیگیر این یکی ست و حتی لوسش می کند! طرز حرف زدن بچگانه شان مشمئز کننده است. هنوز سر از این مدل دوستی درنیاوردم و کاملا نوظهور بوده برایم. تنها برداشتی که با بررسی این دوستی کرده ام، حدس میزنم که راهی باشد برای فاصله گرفتن از من. یا فرار. یک همچین چیزی. حالا که اوضاع آرام تر شده، نقش آن دوست هم کمتر شده. اما آن روز آخرین توانم هم مکیده شد. شکستم. از همان روز گریه هام شروع شد.زنگ زدم به برادرم و چنان زار زدم که خودم ترسیده بودم. روزهای متوالی وقت و بیوقت می زدم زیر گریه. لحظه شماری می کردم خواهرم برود تا قدری با خودم باشم و ببینم چه خاکی به سرم بریزم. شوهرم بی مهر تر از همیشه. تمام روز با هم بودنمان در ماههای گذشته، گیر دادنهامان به هم، اوضاع ارز، هزینه های خیلی بالا، نشیب و فراز دانشگاه من، جور نشدن بورس و گرنت و حالا این اوضاع آخری، امانمان را بریده...

بعد از رفتنش نفس راحتی کشیدم؟ نکشیدم! تازه شروع کردم به ملامت خودم که چرا بیشتر از پیش باهاش نبودم! (بعد فکر میکردم که آخر دیگه کی؟ من که فول تایم با او بودم و خودم را وقفش کردم. از خستگی رو به موت بودم و همراهیش کردم. حتی از تایم دانشگاهم زدم و بیشتر عقب افتادم!) باز ملامت می کردم که چرا مهربانتر نبودم؟ چرا گاهی که چیزی را درست جلوی چشمش نمی دید، گیج بود، خودش زمان بندی و برنامه هاش را دستش نمی گرفت، صبحها به زور بیدار می شد و... باهاش تندی کردم؟ (بعد فکر می کردم که من از شدت عصبیت نامه دیوانه بودم. چطور می توانستم مهربان باشم؟ تازه تا همینجا هم آنقدر که توانستم مهربانی کردم. گاهی خیلی بیش از توانم!)

تا قبل از این روزها، حسابی بیکار بودم. هرچقدر به خانواده و دوستان گفتم، هیچ کس اینجا نیامد. از شدت بیکاری گاهی کلافه بودم. حالا چطور درست روزهای اول دانشجویی با تاخیرم، همراه با آن همه بیماری و استرس، این همه میهمان آن هم با آن کیفیت، باید می داشتم؟ چطور همه مواردی که تحملشان یکی یکی هم راحت نیست، اینطور همزمان آمدند؟

+لی لی 2012/4/4 ساعت 1:1 -  

این مدت حتی نمی توانستم به نوشتن فکر کنم. عصبی ترین وضعیت را داشتم توی سالهای گذشته. دو تا آقای دوست! مهمان مان بودند و قرار بود سه ماه بمانند. همزمان یک دوست بک پکری که از لائوس و کامبوج و تایلند گذر کرده بود، آمده بود مدت طولانی تری در کوالالامپور بماند و خستگی درکند برای ادامه راه به سنگاپور و اندونزی. خب سخت در اشتباهید اگر فکر می کنید به همین جا ختم شد! خواهرم به عنوان اولین مهمان از خانواده ام، درست توی همین بازه، آمد اینجا. ته تغاری خانه است که برای اولین بار به خارج از ایران سفر می کرد و از افسردگی بعد از فوت خاله  و سکته مادربزرگمان، هنوز درنیامده و آمده بود که نفسی تازه کند... از آن دخترهایی که گرچه لیسانس را شهر دیگری خوانده و حالا دارد فوق می خواند باز هم در شهری دیگر، هنوز کمی گیج هست و باید مدیریتش کنی و برنامه هاش را سروسامان دهی.

در این ده ماهی که اینچا بودم یکبار هم سرما نخورده بودم که درست در همین روزها، به بدترینش دچار شدم. می توانم بگویم بدترین سرماخوردگی در تمام عمرم! با سرفه های تمام نشدنی و بدن درد ناشی از آن که سه هفته هم طول کشید. هفته اول همراه با پریودی طاقت فرسا...

حالا خبر خوش را بگویم: دانشجو شدم! خب واقعا دلم می خواست که فوق لیسانس بخوانم و حالا اتفاق افتاده بود. اما بخاطر اشتباه دانشگاه، آفر لتر را با تاخیر فرستادند و دو هفته دیرتر شروع کردم و از بقیه دانشجوها عقب. با یک دنیا اساینمنت که همه را یکجا باید تحویل میدادم!

بنویسم از پسرها. از توقعها و همکاری نکردنشان که داستانها داشتیم بگیر، تا شوهای بچگانه ای که ارائه دادند بابت اندک توجه من و شوهرم به مهمان دیگر یا سرویسهای بیشتری که به خواهرم می دادم. آنقدر سال از این بازیها گذشته بود که نمی توانم حتی به یاد بیاورم  آخرین باری که نظاره گرش بودم. حتی روزها گذشت تا از گیجی درآیم که این رفتارها یعنی چه و از کجا آب می خورد. بابک را سالها بود می شناختم اما نه آنقدر نزدیک. حالا باورم نمی شد که سی و چند سالش باشد. باورم نمی شد که انقدر بی انصاف باشند که بدون در نظر گرفتن موقعیت ما، بخواهند که کمربسته در خدمتشان باشیم. البته که روز اول گفتند کارها را تقسیم کنیم، اما همین که دیدند واقعا نوبت آشپزی و جارو به آنها هم می افتد، جا زدند!

خانه قشنگ آرامم شده بود بازار شام. آن همه آدم توی خانه. هرلحظه یکی می رفت و آن یکی می آمد. یک دوست چینی هم پیدا کرده بودند و تازه دیروقت شب می آمد خانه ما شب نشینی و فیلم دیدن و چت کردن به صدای بلند با خانواده. کلی وسیله اطراف خانه... اما تیر خلاص صبحی بود که در قندان را باز کردم و پر از خاکستر سیگار دیدمش!! با پسرها بحثمان شد. شبی که نشستم باهاش صحبت کنم که بیشتر مراعات کند، دست پیش را گرفت که تو می خواهی ما از اینجا برویم! خواهرم دهانش باز مانده بود که کجای این صحبت منطقی آن نتیجه را داشت؟!! شوهرم سعی می کرد قضیه را برایش بشکافد. خودم سعی کردم حالیش کنم که منظورم چیست... قبول نکرد و مرا متهم کرد که بهانه گیری می کنم. تا شوهرم نمونه آزارهایشان را شمرد و آنوقت بود که دعوایشان شد. من بعدتر حتی کوتاه آمدم و از اینکه حرفهام ممکن است واضح گفته نشده باشد عذر خواستم! تا فردا نگویند که دوستی ما را بهم زدی... میدیدم که بینابین حرفهام، نرم می شود اما تلاش می کند موضع خصمانه را حفظ کند. گیج شده بودم که چه می خواهد! فردا صبح دلیلش معلوم شد. پسرها از چند وقت پیش قرار گذاشته بودند بروند خانه همان دختر چینی و دنبال بهانه بودند برای ترک اینجا. چه بحثی شد آن شب بماند... و بعدتر یکی یکی صدای دوستهای مشترک درآمد که فلانی و فلانی هم نتوانسته اند باهاش سر کنند. با این حال من و شوهرم حسابی اختلاف پیدا کردیم حین این ماجرا. شوهرم هنوز معتقد است همه حرفهام درست، اما من وسواسی و زیادی مرتب هستم!

+لی لی 2012/4/4 ساعت 0:4 -  

با شوور جان می رویم توی کلاسش. چند دقیقه ای از شروع کلاس گذشته. با اینکه بی سروصدا می رویم تو، چند سر برمی گردد و تا نشستن ما و کمی بعد از آن، به طور خیره و سمج نگاهمان می کند. تا چشم تو چشم می شویم و بی خیال می شوند. فکر می کنم که خب، این آقا و این خانمه و اون یکی لباس زرده که ایرانی اند، عذرشون موجه هست و ابدا تعجبی نیست؛ اما این دختر هندیه دیگه چرا؟ اینها دماغ تو کار کسی فرو نمی کردند که؟ همین موقع سرش را خم می کند سمت آقای کناریش و شروع می کند فارسی صحبت کردن!

پ.ن. اما عجیب شبیه هندیهاست. اصلا این دو نژاد خیلی شبیهند و خیلی وقتها اگر یک هندی چشمهاش زیادی سرخ نباشد، یا پوستش زیادی تیره، به راحتی می شود به جای یک ایرانی گرفتش.


+لی لی 2012/2/22 ساعت 21:45 -  

دو تا مهمون داریم از ایران. سه ماه می مونن. از اونجا که آقا تشریف دارن، بار اصلی بشور بپز رو دوش خودمونه. البته که شوور جان خیلی زیاد کمک می کنه. ولی با شناختی که از خودم دارم فکر نمی کنم خیلی وقت دیگه این بشور بپز را دوام بیارم! به شدت خسته ام و از کار و زندگی هم افتادم رسمن. مهمون خیلی دوست دارم اما اینکه گرسنه و از پا افتاده، از گردش دادنشون تو شهر برگردیم خونه و ما دو تا بپریم تو آشپزخونه به آماده کردن شام و اونا بدَوَن سر لپ تاپ ها به اینترنت گردی با فراغ بال، یه کم همچین سخته! حتی این من بودم که توی مگامال تموم روز را ترولی کش خریدهاشون بودم... حالا نه که کار خاصی باشه یا منتی. فقط خواستم بگم رسمن شدیم مامان بابای دو تا پسر هم سن و سال خودمون.

می رین مهمونی یه کم مراعات کنین بابام جان!

+لی لی 2012/2/21 ساعت 2:35 -